۹/۱۱/۱۳۸۸

واگويه اي با سه آذر اهورايي ۱۶ آذر

واگويه اي با بزرگ نيا ؛ قندچي و شريعت رضوي سه آذر اهورايي ۱۶ آذر

خون مي چكد زناله ي بلبل در اين چمن
*************************

. «اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش مي‌زدم، همان‌جايي كه بيست و دو سال پيش، « آذر» مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي «نيكسون» قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند، نخواستند - همچون ديگران - كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد، بياموزند، هركه را مي‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نميروند، هميشه خواهند ماند، آنها «شهيد» ند. اين «سه قطره خون» كه بر چهره ي دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي توانستم اين سه آذر اهورائي را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در اين سموم كه مي وزد، نفسرند! اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.»

اين سخن دكتر شريعتي است سنگ چخماق جرقه هاي بيداري در جوانان كه اينك شماري از دست پرورده هاي او در زندان بسر مي برند.

گويي باز اين سخن را بايد تكرار كرد اينك نگه دارنده اين سه آتش در سينه ؛ ققنوس وار از خاكستر گرمتان ؛ شعله هاي بيداري برافروختند و در اين سال و ماه بارها بر خوابگاه هم كلاسي هاي شما يورش آوردند ؛ بيدار دلان را از اتاق ها به زير افكندند؛ در خيابان ها آتش گشودند؛ خون بر سنگفرش دانشگاه و خيابان ريختند.

اي سه اذر اهواريي بگذار بگويم كه برما در اين زمانه چه گذشت ؛ پيشتر؛ شب ها پيش از انتخابات بود ؛ در خبايان ها ي شهر شور و شوقي شگفت بود كه در تمام 30 سال جمهوري اسلامي سابقه نداشت حتي شادي پايان جنگ ؛ پيروزي تيم ملي در استراليا ؛ چهارشنبه سوري ها و ... چنين نبود شهر حال و هوايي داشت كه آدم هاي سرد و بي روح و خسته را به وجد مي آورد.

آن روزها بهانه براي شادي به دست آمده بود گويي ملت تا زه زاده شد تا اندوه هزاران را فراموش كند جوانان پسر و دختر تا پاسي از شب در خيابان شعار مي دادند هوادارن دو طيف روبروي هم بي آن كه به يكديگر توهين كنند از كانديداي خود حمايت مي كردند تبسم ها به خنده و خنده ها به قهقه تبديل مي شد مخالفان با خنده همديگر را بدرقه مي كردند و از خشونت خبري نبود .

فضاي تحمل بود و مدارا ؛ كسي به پايان انتخابات فكر نمي كرد برخي جوانان مي گفتند مهم نيست فردا چه مي شود مهم اين است كه ما داريم دمكراسي را تمرين مي كنيم .

جوانان بي قرار رنگ بودند ؛ رنگ سبز جايگزين رنگ تيره و شب زدگي شده بود.

اما 22 خرداد از راه رسيد ؛ گمان مي كردند روزان و شبان پس از آن انتخاب شور انگيز ادامه دارد ؛ با اين پندار؛25 خرداد به خيابان ها آمدند با ترانه ي آشتي بي دشنه و آتش اما دريغ .

همه ي اميدها برباد رفت و هر سخني و شعاري آتش فشان شعله ي خشمي شد ؛ ديگر طاقت فريبكاران از آن همه شادي ملت تمام شده بود در پستوي خود احكامي را نوشتند و هنوز شب از نيمه نگذشته بود كه گزمكان نقاب از چهره برگشودند و از در و ديورا شهر فروريختند با دشنه و آتش ؛

ديگر در شهر كسي خنده نمي خريد خشم چهره برافروخته بود و كينه توزان و زورمداران نگران از تخت و بخت خويش خون مي طلبيدند.

از سه قطره خون شما در سال 32 بيش از نيم قرن مي گذرد و اكنون در سال 88 مردان و زنان اين مرزو بوم به انتظار 16 آذر ايستاده اند كه از راه برسد بي قرارند تا سرخي خون شما را با رنگ "سبز" گره بزنند تا شايد ديگر براي حق گويي و حقيقت خواهي خوني بر زمين ريخته نشود.

اما در ان سوي اردو داعيه داران مبارزه با جانشينان نيكسون از فرارسيدن 16 آذر پريشانند و نگران؛ از هم اكنون در تدارك برچيدن بساط ياران دبستاني شمايند؛ گروهي وعظ و خطابه مي كنند و گروهي راه تهديد و ارعاب را در پيش گرفته اند تا شايد جوشش خون شما در رگ هاي دانشجويان و جوانان اين مرزو بو م را فرو نشانند.

افسوس نمي دانند يا نمي خواهند بدانند كه خون شما اكنون زنگ بيداري و رويش سبز آزادي است و بي ترديد خواب خفتگان را آشفته خواهد كرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر