۱۲/۲۶/۱۳۸۸

همسر عرب سرخی؛ بهار را به انتظار می نشینم که سبز بودنش جرم نیست

همسر عرب سرخی؛
بهار را به انتظار می نشینم که سبز بودنش جرم نیست

. ادامه راه سبز«ارس»: مریم قدس، همسر فیض الله عرب سرخی عضو ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که همچنان در بند است، در مطلبی که در وبلاگ خود منتشر کرده نوشته است: «گذشت … دویست و پنجاه روز یعنی شش هزار ساعت یا سیصد و شصت هزار دقیقه و باز هم دقیق تر بیست و یک میلیون و ششصد هزار ثانیه ! افسوس که فقط احساس درونیم می تواند لحظه هایش را برشمارد ، لحظه لحظه های فراق و هجران را که هر یک قرن ها گذشت.»

متن كامل اين نوشته را در زير مي خوانيد:

و اینک در آغاز بهار و فصلی نوین ، ثانیه ها را می شمارم و لحظه ها را می بلعم به امید لحظۀ شکستن دیوارها و فرو ریختن فاصله ها ، در آرزوی شکفتن غنچه های لبخند بر لبان منتظران که آزادگان در بندشان را به استقبال می روند .

سفرۀ هفت سین گسترانیده شد در حالیکه سبزه، سخت آزرده و محزون است و ماهی های قرمز ، گریانند و افسرده .

سنبل، دیگر نمی طراود و سرکه، آرام آرام ظرفش را به نابودی می کشد .

سفره را خاک غربت گرفته و اطرافش سیاهی و غم .

کجایند بلبلان عاشق تا غزل رهایی سر دهند و بال زنان تا کوی عدالت ، اوج بر گیرند ؟

زمین هنوز زنده است و پا بر جا ، و من فریادش را می شنوم که در گوش زمان می پیچد :

“ای عفریت بد دل زمستان ! من مانده ام تا رسیدن بهار را نظاره گر باشم . درختان من که ریشه در اعماق دارند، با طلیعۀ بهار بیدار می شوند و هوا را آکنده از عطر خوش میوه ها و شکوفه ها می سازند و تو چه داری جز رسوایی و روسیاهی ؟ چه خوش گفته اند پیشینیان که زمستان می رود و روسیاهی بر ذغال می ماند ”

پس بهار را زمزمه می کنم تا تو بیایی قهرمان من ، نه فقط تو که همۀ قهرمانان سبز میهنم … و مگر بهار جز این است ؟ بهار من ، بهار ما و بهار همۀ درد آشنایان مظلوم تاریخ .

بهار را به انتظار می نشینم که دیگر سبز بودنش جرم نیست و اینهمه زیبایی حقیقت را به رخ می کشد .

چه سالی گذشت بر ما و چه خوش درخشیدی همسرم که نام “فیض الله” بر قله های افتخار می تابد و بهار با تمام زیبایی در جبین تو گره می خورد .

و من به خون شهیدان سوگند می خورم محکم تر از همیشه به اتکاء عزم آهنین تو ایستاده ام که ستون های زندان را به زانو درآورده ای.

در این بهار ، شاید بیایی تا برایت قصه ها گویم از دلتنگی ها و مرارت ها …

شاید تو بیایی و من مبهوت شرف و ایمانت فراموش کنم غصه ها و رنج ها را و این نه حکایت من که شرح فراق دل های بسیاری است .

گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر