بر مجروحان حوادث پس از انتخابات چه می گذرد: «زندگی، زخم ، عفونت و امیدواری»؛ با دیدن زندگی هر مجروح هزار بار در دل می گویم کشته شده ها خیال شان راحت شده؛ اما کسی که جانش گلوله خورده ، نخاعش قطع شده، زخم بستر گرفته و قدرت راه رفتن و حتی حرف زدن از او گرفته شده چگونه می خواهد زندگی کند؟ در این یک ساله بر کسانی که در جریان حوداث پس از انتخابات مجروح شده اند؛ تیر خورده اند، چه دردی را متحمل شده اند و بر خانواده هایشان چه گذشته است؟ ادامه مطلب...
انتشار متن کامل ویرايش دوم منشور جنبش سبز: «نسخه اولیه این منشور در بیانیه ۱۸ میرحسین موسوی آمده بود. آنزمان موسوی صاحبنظران را به نقد و بررسی این منشور و کمک به تقویت و تنقیح آن دعوت نمود. پس از آن بیش از یکصد نفر از کارشناسان و صاحبنظران حوزه‌ های مختلف پیرامون منشور نقدها و بررسی های خود را ارایه کردند. نسخه ویراسته شده به امضای امضای موسوی و کروبی رسیده شده بود و به امانت نزد شورای هماهنگی راه سبز امید قرار گرفته بود تا در موقع مقتضی منتشر شود.» ادامه مطلب...
روزی که پا در عرصه مبارزه با سیاه پرستان گذاشتم، به خوبی از سرنوشت احتمالی خود آگاه بودم. از سیاه پرستان، انتظاری جز قتل و اعدام و مرگ نداشته و ندارم. از سیاهی متنفر بودم. آنقدر متنفر بودم که برای دیدن لبخندهای سبز بر لبان هموطنم، از جان خود نیز گذشته بودم. من از مرگ نمی ترسم. از اعدام نمی ترسم. مرگ من آغاز رویش جوانه های سیاه ستیز و پراکنش قاصدکهای صلح سبز خواهد بود. ای هموطن! اگر روزی سیاه پرستان جان من را نیز ستاندند، بر من سیاه نپوش و اشک نریز، حقم را پس بگیر، همين.
درصورت فيل.تر شدن از اين آدرس استفاده كنيد: http://0mid.arasnava.tk يا http://myyahoo.arasdotcom.tk

دیداراعضای نهضت آزادی و جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران با محمد نوری­زاد

0 نظرات
دیداراعضای نهضت آزادی و جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران با محمد نوری­زاد

. ادامه راه سبز(ارس): جمعی از اعضای نهضت آزادی و دانشجویان دانشگاه تهران به دیدار محمد نوری زاد رفتند. به گزارش تحول سبز،مهندس توسلی از اعضای نهضت آزادی و مهندس علی اکبر طاهری به اتفاق خانواده­ هایشان، و نیز تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران به دیدن محمد نوری­زاد رفتند. در این دیدار محمد نوریزاد به تعریف وقایع دوران بازداشت خود پرداخت.


ادامه مطلب ...

عقب‌نشینی دولت در پی اعتصاب امروز بازاریان؛ افزایش 70 درصدی مالیات اصناف منتفی شد

0 نظرات
بازار تهران صبح امروز دستخوش نا آرامی و اعتصاب بازاریان بود

. ادامه راه سبز(ارس): به گزارش کلمه، بنا به گزارش شاهدان عینی از بازار تهران، جمعی از بازاریان در اعتراض به سیاستهای مالیاتی دولت صبح امروز دست از کار کشیدند.

این گزارش حاکیست سرای پارچه فروشان، پاساژ قائم، بازار قماش و پرده ، بازار عباس آباد و حمام چال از جمله بازارهایی بود که امروز با نا آرامی و اعتراض بازاریان همراه بود.

شاهدان گفتند نیروی انتظامی بلافاصله وارد عمل شد و تلاش کرد تا از طریق مذاکره با معترضین آنها را وادار به باز کردن مغازه ها کند.

پیش از این بازار طلا و پارچه نیز همزمان با اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده ، دست به اعتصاب زده بودند.این اعتراض باعث شد دولت در اجرای این قانون عقب نشینی کند.

اخبار واصله حاکیست تا لحظه تنظیم خبر جمعی از معترضان در مسجد ملک حاضر شده و در حال رایزنی با یکدیگر در این خصوص هستند.

خبر تكميلي:
عقب‌نشینی دولت در پی اعتصاب بازاریان؛ افزایش 70 درصدی مالیات اصناف منتفی شد


مسئولان وزارتخانه‌های بازرگانی و اقتصاد و همچنین اصناف در جلسه مشترک ویژه امروز سه‌شنبه خود به توافقات جدیدی درباره مالیات سال 89 مجموعه صنفی کشور دست یافتند که بر مبنای آن، افزایش 70 درصدی مالیات اصناف منتفی اعلام شد.

معاون وزیر بازرگانی، با اعلام جزئیات توافقات صورت گرفته میان اصناف و سازمان امور مالیاتی مبنی‌بر مالیات سال 89 مجموعه صنفی کشور در جلسه ویژه امروز مسئولان وزارتخانه‌های بازرگانی و اقتصاد و اصناف، گفت: اولا در این جلسه قرار شد وضعیت اصناف توسط اتحادیه های صنفی بر مبنای درآمد واقعی و فعالیت هر واحد صنفی تعیین و اعلام شود.

محمد علی ضیغمی افزود: با توجه به اینکه تعیین مالیات اصناف ممکن است زمان‌بر باشد و از سوی دیگر زمان ارائه اظهارنامه‌های مالیاتی که تا 31 تیرماه مهلت دارد، به اتمام برسد واحدهای صنفی باید اظهارنامه‌های خود را بر مبنای 40 درصد از میزان مالیات قطعی سال گذشته که پرداخت شده اظهار کنند.

وی تصریح کرد: افزایش 70 درصدی مالیات اصناف منتفی شده و تنها یک اشتباه در انتقال مطلب و برداشت از قانون بودجه بوده است در حالی که آنچه در بودجه به عنوان افزایش مالیات واحدهای صنفی در سال 89 بیان شده و مبنای ارزیابی قرار گرفته، نسبت به سال قبل کمتر از 30 درصد افزایش داشته است.

ضیغمی ادامه داد: با توجه به اینکه تعیین مالیات بر مبنای درآمد واقعی و فعالیت واحد صنفی توسط اتحادیه‌ها تعیین می‌شود، لذا میزان درصد افزایش وابسته به این تعیین اتحادیه‌ها است. به‌عنوان مثال، اگر مالیات یک واحد صنفی سال گذشته 100 هزار تومان بوده است باید تا 31 تیرماه جاری 40 هزار تومان آن اظهار و نسبت به پرداخت آن نیز اقدام کنند.

معاون وزیر بازرگانی خاطرنشان کرد: در این میان اگر اختلافی بین ارقام محاسباتی اتحادیه ها با آنچه کارگروه‌ها تعیین می‌کنند وجود داشته باشد تمامی کارگروه‌های استانی و شهرستانی به‌عنوان مرجع رسیدگی بررسی و حل اختلاف تعیین شده است.

وی خاطرنشان کرد: این توافق در جلسه امروز به امضای طرفین رسیده است و فردا نیز در اجلاس شورای اصناف کشور رئیس سازمان امور مالیاتی حضور می‌یابد و اصناف را توجیه و به سئوالات آنها پاسخ می‌دهد.

ضیغمی افزود: تمام تلاش وزارت بازرگانی حل اختلاف میان اصناف و سازمان امور مالیاتی بوده است و به نظر می‌رسد با امضای تفاهم‌نامه امروز بسیاری از مشکلات حل شده باشد اما وزارت بازرگانی همچنان در کنار اصناف و بازاریان است و اگر مسأله‌ای در این زمینه بروز کند با هماهنگی سازمان امور مالیاتی نسبت به حل آن اقدام خواهد کرد.

به گزارش آفتاب، برخی از سایت‌های خبری گزارش داده بودند که جمعی از بازاریان در اعتراض به سیاست‌های مالیاتی دولت صبح امروز دست از کار کشیدند.

براساس گزارش‌ سایت‌های خبری، سرای پارچه‌فروشان، پاساژ قائم، بازار قماش و پرده، بازار عباس‌آباد و حمام چال از جمله بازارهایی بود که امروز با نا‌آرامی و اعتراض بازاریان همراه بود.

همچنین بازار طلا و پارچه با هدف عقب‌انداختن مجدد ماليات بر اصناف صبح امروز دست به اعتصاب زدند. به گزارش جهان اين دو بازار صبح امروز به صورت نيمه ‌تعطيل درآمد.

برخي بازاری‌ها با تعطيل كردن مغازه‌های خود نسبت به ميزان قانون ماليات مستقيم اصناف اعتراض كردند. پيش از اين بازار طلا و پارچه نيز همزمان با اجرای قانون ماليات بر ارزش افزوده، دست به اعتصاب زده بودند.

اين اعتراض باعث شد دولت در اجرای اين قانون عقب‌نشينی كند.

ادامه مطلب ...

پدر کاوه سبز علی پور: به چشم هایش شلیک کردند

0 نظرات
مصاحبه جرس با پدر كاوه سبز علي پور:
به چشم هایش شلیک کردند
. ادامه راه سبز(ارس): روز سی خرداد، پسرم، به ما گفته بود می رود برای بازی در یک سریال قرار داد ببندد، اما دیگر به خانه برنگشت . همان روز گلوله ای به چشم هایش شلیک کردند. یک سال گذشت و به ما می گویند تعداد کشته شدگان خیلی زیاد است و هنوز نتوانسته اند پیگیری کنند که قاتل چه کسی است.

این بخشی از سخنان پدر کاوه سبزعلی پور جوان ۲۴ ساله ای است که در راهپیمایی سی خرداد سال گذشته که تنها یک روز پس از تایید نتیجه انتخابات توسط آقای خامنه ای در خطبه های نماز جمعه، برگزار شده بود، با شلیک مستقیم گلوله کشته شد.

کاوه به گفته نزدیکانش بازیگری را دوست داشت و هنرمند شدن آرزوی روزهای جوانی اش بود اما برای یک خانواده، جان باختن فرزندشان در خیابان های تهران در حالی که به دنبال امضای قرارداد بازیگری اش می رفت، کافی است تا او را به عنوان «هنرمند» بشناسند.

درست روزی پای صحبت خانواده این هنرجوی بازیگری که کشته شده است، نشسته ام که عکس های دیدار و روبوسی جمعی از بازیگران شناخته شده صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با آقای خامنه ای در خبرگزاری فارس منتشر شده است و در سوی دیگری از همین شهر، در خانه کاوه سبز علی پور، دو خواهر کوچکتر او، عکسی از برادر را در گوشه ای از اتاق شان گذاشته اند و در کنارش نوشته اند: «بشکند دست کسانی که با آتش گلوله، تو را از ما گرفتند. نمی توانیم هر گز آنها را ببخشیم»

خبرگزاری فارس پیشتر به نقل از پدر سجاد سبز علی پور نوشته بود: "بنده موسوي و كروبي را از مقصران اين اتفاقات می دانم در حالی که سرایدار جوان که تنها پسرش را در جریان اعتراضات خیابانی از دست داده است، نه تنهاچنین خبری را از اساس تکذیب می کند بلکه هنوز در انتظار نشسته است تا دستگاه قضایی کشور قاتل فرزندش را شناسایی کند و به گفته خودش خانواده شان را از این همه داغ و درد نجات دهد.

متن گفتگوی کوتاه جرس با پدر کاوه (سجاد) سبز علی پور پیش روی شماست:

آقای سبز علی پور آیا برای شناسایی قاتلان فرزندتان شکایت به دستگاه قضایی برده اید؟

یک بار از خود دادستانی به ما زنگ زده اند و گفتند که شکایت کنید. ما به آنها گفتیم از چه کسانی شکایت کنیم، ولله ما نمی دانیم چه کسی بچه مرا کشته. بچه من تنها هم نیست، خیلی ها را کشته اند، شما بگویید از چه کسانی شکایت کنیم.

آیا بعد از همین جریان بود که خبرگزاری فارس هم خبر داد شما موسوی و کروبی را مقصر می دانید؟

من تنها پسرم را از دست دادم و از آنها خواستم به عنوان مسوول، پیگیر پرونده کشته شدن پسر جوانم باشند، هیچ وقت چنین بحثی را مطرح نکردم و دادستانی هم از ما نخواست که بگوییم ما از موسوی و کروبی شکایت داریم. آنها از ما خواستند شکایت کنیم اما نگفتند از چه کسی. ما هم قبول کردیم و رفتیم شکایت نوشتیم تا به داد مان برسند.

شکایت ها و پیگری های شما به چه نتایجی رسیده است؟

هیچ. حالا که بیشتر از یک سال گذشت، جوابی به ما نداده اند. اصلا هیچ اطلاعی به ما نمی دهند. ما نامه نوشته ایم، شکایت کرده ایم. وکیل هم گرفته ایم. اما وکیل ما می گوید هیچ پاسخی نه در مورد دیه و نه در مورد قاتلان نداده اند .

شما درخواست دیه را هم به دستگاه قضایی داده بودید؟

خودشان گفتند باید بیایید درخواست دیه بکنید. ما همانطور که آنها به ما گفته بودند نامه نوشتیم درخواست دریافت دیه از بیت المال را دادیم. همین چیزها یی که از من خواستند را نوشتم و تحویل دادم. خود دادگاه انقلاب خواست ولی کو؟ کجاست؟ نه قاتل را معرفی کردند و نه جواب وکیل را می دهند. یکبار به ما می گویند تعداد کشته شدگان خیلی زیاد است و هنوز رسیدگی ادامه دارد، بک بار می گویند مجلس هنوز تصمیم نگرفته...

مگر مجلس شورای اسلامی باید در این مورد تصمیم بگیرد؟

من که این چیزها را نمی دانم. آنها هر بار یک چیزی می گویند که همه اینها برای ما کاوه نمی شود. مادرش داغون شده است و هنوز باورش نمی شود که به همین راحتی کاوه را کشتند و او دیگر برای همیشه از پیش ما رفته است.

دو خواهر کاوه هم هنوز نمی توانند از دست دادن او را باور کنند در گوشه ای از اتاق کوچک شان عکسی از کاوه را گذاشته اند و دور تا دورش چنین نوشته اند:

" بشکند دست کسانی که با آتش گلوله تو را از ما گرفتند نمی توانیم هر گز آنها را ببخشیم ."

آیا پسر شما در راهپیمایی هم شرکت می کرد؟

بله روزهای اول مثل بقیه جوان های دیگر شرکت می کرد. من می گذاشتم همیشه با خود من باشد. بچه اولم بود نمی گذاشتم برود. ولی آن روزی که کشته شد برای امضای قرارداد بازیگری رفته بود. من حتی نمی دانم قراردادش را امضا کرده بود یا نه. نمی دانم در راه رفتن به تالار برایش آن اتفاق افتاد یا وقتی به خانه بر می گشت. باور کنید اگر می دانستم می خواهد به راهپیمایی برود مانع می شدم تا این بلا سر ما نیاید که حالا هیچ کس جوابگو نیست. ما مگر چه می خواهیم. فقط خواستیم قاتل را به ما معرفی کنند . می دانم که تنها ما هم نیستیم . می دانم آدم های بیگناه زیادی کشته شدند. همه خانواده ما ناراحت هستند ولی آخر ما باید به کجا برویم تا حداقل کسی پاسخگو باشد.

مادر کاوه این یک سال را چگونه سر کره است؟

شب و روزش شده است ناراحتی و غم. چکار می تواند بکند. همش چشم انتظاری که حداقل بگویند چه کسی کاوه را کشت. ما که با سیاست کاری نداشتیم.

در برگه پزشکی قانونی در مورد علت مرگ پسرتان چه چیزی نوشته اند؟

آنها نوشته اند به علت اصابت گلوله کشته شده است.

شما خودتان پیکر پسرتان و جای گلوله را پیش از تشییع جنازه توانستید ببینید؟

بله. ساعت ده شب بود که از بیمارستان لقمان به ما زنگ زدند، گفتند پسرتان زخمی شده است. ما رفیتم تمام بخش ها را گشتیم ولی خبری از کاوه در بیمارستان نبود. آنجا به ما گفتند بروید سردخانه و ما تازه فهمیدیم که چه بلایی سرمان آمده. من و مادرش جای گلوله را توی صورت پسرمان دیدیم، به چشم هایش شلیک کرده بودند.

و بعد از طرف دولت به دیدار شما آمدند؟

از طرف بنیاد شهید و هلال احمر همان روزهای اول آمدند و رفتند. همین.

حرف دیگری برای گفتن دارید؟

داغون شدیم...

--------------------------

* پیکر کاوه سبز علی پور در شهرستان رشت دفن شده است و در مظلومیت این شهید همین بس که از این شهید هیچ عکسی تا کنون منتشر نشده است.

ادامه مطلب ...

نماهنگ «100 سال ديگه» با صداي هنرمند سبز آزاده آريا آرام نژاد

0 نظرات
نماهنگ «100 سال ديگه» با صداي هنرمند سبز آزاده آريا آرام نژاد:
صدای
سبز مضطرب آریا آرام نژاد را به هزار هنرمند دست بوس نفروشم

. ادامه راه سبز(ارس): به این آهنگ جدید آریا آرام نژاد به نام صد سال دیگر گوش کنید. صدای مضطرب آریا را به هزار هنرمندیِ هنرمندان دست بوس نفروشم. گوش کنید و باور کنید که این نسل اگر چه ترس خورده و نا امن و بی امکانات است اما تنها دست یک ملت را می بوسد.

درست در روزی که هنرمندان و بازیگران عکس هایشان در حال لبخند و روبوسی با رهبر جمهوری اسلامی منتشر شد، در گوشه ای دیگر از ایران، هنرمندی با اضطراب، نا امن و بی امکانات، آهنگ جدیدی از ترانه یغما گلرویی را در وبلاگش منتشر می کند.

آریا آرام نژاد را می گویم. همان آهنگ ساز جوان بابلی که وقتی برای کشته شدگان روز عاشورا آهنگ «علی برخیز» را خوانده بود، چهل روز انفرادی نصیب او شد. آهنگ سازی که اگر چه آزاد شده است اما چند روز دیگر به همراه زندانیان آزاد شده دیگر باید در یک دادگاه گروهی، محاکمه شود. زمانی که دستگیر شد در شهر خودش خوش نام بود اما در زندان متی کلای بابل گمنام ماند. امروز که خوش نام های دیگر دیار فرهنگ و هنر به دیدار آقای خامنه ای رفته اند، من مانده ام غم نان اگر هست پس چرا هنرمندان سبز و معترض گرسنه نمی مانند. غم نا امنی اگر هست پس چرا هنرمندان سبز منتقد، زندان را به جان می خرند. شاید باید از هر کسی به اندازه بضاعت و توانایی اش انتظار داشت تا امروز، دیدار زیبا رویان با زشت سیرتان نشود غصه شب و روزمان.

صد سال ديگه
خواننده و آهنگساز : آریا آرام نژاد
ترانه : یغما گلرویی

جهت دانلود "اينجا" كليك كنيد
جهت دانلود با حجم كم "اينجا" ~ 6.5 مگ

فرمت شنيداري
صد سال دیگه ! ما زنده نیستیم ! تا زنده هستیم باید بایستیم...

دانلود فرمت MP3 با حجم ~ 4.5 مگ

یک بار در نقد هدیه تهرانی نوشته بودم: سیاستمداران وقتی زیبا اندیشان را یکی یکی به جرم ارائه زیبایی خود به یک جامعه تبدار، ممنوع القلم و ممنوع العمل می کنند آنگاه، ناچار هستند تا زیبا رویان را یکی یکی در بارگاه خود به صف کنند و برای آبروی برباد رفته خویش نقش یک دولت هنر دوست را ایفا کنند. اعتراضم این بود که چرا وقتی عکاسان خوش نام را یکی یکی به جرم عکاسی ، زندانی می کنند، هدیه تهرانی، هدیه ی مشایی و یک دولت کودتا را با افتخار می پذیرد و نمایشگاه عکس برگزار می کند. برای این نقد آماج نقد دوستداران هدیه تهرانی قرار گرفتم و پنداشتم شاید به خطا رفتم، شاید نباید به سرمایه هایی هنری و فرهنگی یک ملت که در اوج درد و یاس به هنرورزی های هنرمندان شان دل خوش کرده اند، به این سادگی ها تاخت.

باشد، امروز هیچ خرده نخواهم گرفت به محمدرضا رضا شریفی نیا، به شهاب حسینی، به پروانه معصومی، به افسانه بایگان، به کیانوش عیاری، به دانیال حکیمی، به سعید آقاخانی، به حمید لولایی، به فریدون جیرانی، به نادر طالب‌زاده، به مجید مظفری، به احمد نجفی، به داریوش کاردان، به داوود میرباقری، به شهره لرستانی…هر چه باشد اینها زمانی راوی غم و شادی ما بودند. شاید این روزها شرایط شان حکم می کند که غم ما را نبینند. غم نسلی که به جرم هنرمندی به زندان می رود و همه امیدش این است که نسل خوش نامی که با بزرگان هم کاسه می شود حداقل در خلوت خویش، فراموش نکند که این روزها هنرمندان زیادی در گوشه گوشه این کشور هستند که صدایشان تنها به خاطر تهدید همین کسانی که شما به دیدارشان می روید و آز آنان هدیه برای برپایی نمایشگاه دریافت می کنید، می لرزد.

باشد به شما که امروز به دست بوسی بزرگان رفته اید خرده نمی گیرم اما اضطراب و هول و هراسی که در صدای این آهنگ ساز جوان بی امکانات می شنوم را به هزار هنر ناب و امن شما نفروشم. به شما خرده نمی گیرم ای خاطره سازان همه ی روزهای کودکی و نوجوانی و جوانی ام اما به نسلی که برای صدسال دیگر دغدغه دارد و در یک شهر نا امن فریاد می زند و آهنگ صد سال دیگر را برایمان می خواند، دست مریزاد می گویم.

آریای آرام نژاد عزیز! تو در یک شهر کوچک شاید گاهی زندانی و گاهی گمنام باقی می مانی اما بزرگی یک شهر که به دیوار و دروازه و دولت نیست، دل ما هم شهری است محشر. برای دل ما بخوان. بخوان برادر که دیریست جغد شوم دارد در خانه ویران ما بد می خواند. بخوان صد سال دیگه ما زنده نیسیتم، تا زنده هستیم ، باید بایستیم.

قدردان علی عزیز، برادر نازنین دیگری هستم که آهنگ آریا را بی اجازه خود آریا، نمآهنگی ناب ساخته است و به سهم خودش شده است رسانه نداشته ماو ما صدا و سیما نداریم اما به خودمان باوراندیم که هر یک از ما یک رسانه ایم. آهنگ تو را سینه به سینه پخش می کنیم شاید به گوش هنرمندان و بازیگران محبوب مان که امروز عکس هایشان غمگین مان کرد هم برسد.

به قول دکتر شریعتی، خدایا به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور….

خدیا به من تقوای ستیز بیاموز ، تا در انبوه مسئولیت ، نلغزم

پی نوشت: آریا آرام نژاد در وبلاگ خود با نگرانی از دادگاهی که در راه است این آهنگ را منتشر کرد و نوشته است: آهنگ “رویای آزادی” که وعده اش را داده بودم ! به “۱۰۰ سال دیگه” تغییر نام و شکل داد ! شاید همین آهنگ که تا ساعاتی دیگه بر روی اینترنت قرار می گیره بهترین دفاع از خود و بهترین میزان برای سنجش افکارم باشه.» ما هم در بازنشر و همخوان کردن این دفاعیه یاری گرش می شویم؟

متن: مسيح علي نژاد
ادامه مطلب ...

بر مجروحان حوادث پس از انتخابات چه می گذرد: زندگی، زخم ، عفونت و امیدواری

0 نظرات
بر مجروحان حوادث پس از انتخابات چه می گذرد:
زندگی، زخم ، عفونت و امیدواری
. ادامه راه سبز(ارس): با دیدن زندگی هر مجروح هزار بار در دل می گویم کشته شده ها خیال شان راحت شده؛ اما کسی که جانش گلوله خورده ، نخاعش قطع شده، زخم بستر گرفته و قدرت راه رفتن و حتی حرف زدن از او گرفته شده چگونه می خواهد زندگی کند؟ و این سوال در ذهنم پررنگ می شود. در این یک ساله بر کسانی که در جریان حوداث پس از انتخابات مجروح شده اند؛ تیر خورده اند، چه دردی را متحمل شده اند و بر خانواده هایشان چه گذشته است؟

آمار دقیقی از تعداد مجروحان حوادث بعد از انتخابات وجود ندارد. بیشتر خانواده های مجروحان سکوت کرده اند چرا که آنها را حتی به مرگ تهدید کرده اند اما کافی است سراغ یکی از مجروحان بروی؛ آن وقت با یک گفتگوی ساده خواهی فهمید که تعداد مجروحان بسیار بیشتر از آنی است که تصور می کنیم..

این گزارش روایت زندگی یک ساله چند مجروح جنبش سبز و خانواده های آنهاست . زندگی یک ساله ای که همراه با درد و رنج و عذاب بوده است .بوی خون، بوی عفونت، گریه ها و ضجه های مداوم ماههای اول حادثه، این خانواده ها را درگیر خود کرده است و حالا بعد از گذشت یک سال ، شاید از بوی خون و عفونت خبری نباشد اما از سلامتی نیز خبری نیست . اما امید همچنان در آنها زنده است .

کلمه برای حفظ امنیت مجروحان جنبش سبز برخی از اسامی به ویژه نام های خانوادگی و اسامی بیمارستان ها را در گزارش حذف کرده است و در مورد برخی از مجروحان به درخواست خودشان نام کوچک آنها را نیز به ناچار تغییر داده است.

مجروحی از ۲۶ خرداد ، روزی که به ظاهر خبری نبود

“تیری که به پسرم اصابت کرد مانند تیری است که به قلب های تک تک اعضای خانواده خورده است. آنها با این کار خانواده ی ما را گلوله باران کردند.” اینها را مادر ناصر ۲۳ ساله می گوید. مادری که درست یک سال پیش فرزند جوانش با گلوله از پای در می آید و زمین گیر شدنش مساوی شده با نابودی خانواده ی ناصر .

۲۶ خرداد ماه سال گذشته و در حوادث بعد از انتخابات ، ناصر در خیابان گاندی تهران مورد اصابت گلوله قرار می گیرد. تیر از پشت ، وارد بدن این پسر جوان می شود . نخاعش قطع و از سینه به پایین بی حس می شود . ناصر بعد از تیر خوردن در خیابان گاندی به بیمارستان….. منتقل می شود و تا ۴۸ ساعت پزشکان آن بیمارستان تشخیص نداده اند که این پسر بدنش بی حس شده است .

اما این روزها فلج شدن ناصر جوان برای خود و خانواده اش رنگ باخته است چرا که او حالا از زخم بستر های عمیق و شدید رنج می کشد . زخم هایی که هر روز بدن او را بیشتر فرا می گیرد. اوایل، زخم بستر فقط پشت ناصر را در گیر کرده بود اما حالا کشاله های ران او ، بخشی از پاها و پشتش زخم هایی عمیق برداشته که پزشکان می گویند تنها با مراقبت دائمی و گذشت زمان ، شاید این مشکل برطرف شود.

مادر ناصر زنی میان سال با چهره ای آرام و صبور نشان می دهد ، کنارش که می نشینم گریه می کند . گریه های مدام و پی در پی:” درست یک سال از تیر خوردن پسرم می گذرد. از اول خرداد ماه امسال مدام دلشوره و اضطراب دارم و یادآوری می کنم که سال گذشته در چینین روزی هنوز ناصر سالم بود. آن روزها پسرم پر از امید بود چون تازه در شرکت تعمیرات …. کار پیدا کرده بود .”

ناصر که فارغ اتحصیل رشته برق است جزو معترضانی بوده که در خیابان های تهران و در تجمعات مسالمت آمیز شرکت می کرده است. روز ۲۶ خرداد ماه ، همان روزی که معترضین به نتیجه انتخابات از میدان ونک به سمت صدا وسیما حرکت کردند او هم در آنجا حضور داشت . اما مادر هنوز جواب سوالش را نگرفته :” چرا بچه های مان را به خاطر آمدن به خیابان و شعار رای ما کجاست ، تیرباران کردند؟”

پدر ناصر نیز سال ها در زمان جنگ در جبهه ها جنگیده است اما او هم یک سوال را مطرح می کند:” در سال های جنگ به ما گفته بودند که از پشت هر گز به عراقی ها که دشمن ما بودند حمله نکنیم و به آنها تیر نزنیم . اما در سرزمین خودمان بچه هایمان را از پشت مورد اصابت گلوله قرار می دهند . آیا این انسانیت است؟ “

پدر بعد از تیر خوردن پسرش شکایت می کند و می خواهد ضارب فرزندش را پیدا کند:” همان روزهای اول رادان رییس نیروی انتظامی تهران برای شناسایی مجروحان به بیمارستان … آمده بود و همان جا همسرم از او پرسید که چرا چنین کاری کرده اند. رادان شماره تلفن داد تا ما شکایتمان را پی گیری کنیم اما او هیچ وقت به تلفن های ما پاسخی نداد.یک بار هم شکایتمان را در دادگاه ثبت کرده ایم و قصد دارم شکایتم را پی گیری کنم.”

پدر ناصر در جستجوهای روزهای پس از تیر خوردن پسرش نام چندین زخمی که در روز ۲۶ خرداد ماه مجروح شده بودند شنیده بود :” فقط در روز ۲۶ خرداد ۱۰ نفر را از کمر به بالا تیر زده اند. یکی از مجروحان آن روز پسر ۱۳ ساله ای بود که داشت به سمت خانه مادربزرگش می رفت که تیر می خورد .”

اما بیشتر زخمی های حوادث پس از انتخابات ناشناخته مانده اند چرا که ترس از بیان دردهای تیر خوردن و مجروح شدن شان جرمی است که ممکن است دوباره خانواده را در خطر قرار دهد. اما این خانواده های آسیب دیده با مشکلات زیادی دست به گریبان هستند. چرا که مداوای بدنی که تیر خورده است در این فضای امنیتی بسیار دشوار است.

ناصر تا کنون بارها مورد عمل جراحی قرار گرفته است. پدر می گوید:” چهارمین روز عید امسال ناگهان پسرم دردی در پاهایش حس کرد . ما همگی از اینکه به پاهای او احساس برگشته و درد را می فهمد بسیار خوشحال بودیم. خودش تا چند شبانه روز خواب نداشت و منتظر بود تا دکترش بیاید اما دکتر روز دهم عید بعد از معاینه ، با حالت بسیار بدی گفت که ناصر دچار توهم شده است. آن لحظه بسیار برایمان تلخ بود و باز نا امیدی به پسرم بازگشت.”

این روزها ناصر کمتر حرف می زند. او اجازه نمی دهد کسی به او دست بزند حتی به پدرش . او حتی پرستاری ندارد که از او مراقبت دائمی کند چرا که تامین هزینه های پرستار برای خانواده بسیار سنگین است.

حالا برادر ۳۱ ساله اش به همدم و پرستار برادر جوانش تبدیل شده است. ناصر تنها با برادرش احساس راحتی می کند و به او اجازه می دهد زخم هایش را پانسمان و شست وشو کند.

مجروحی از ۲۵ خرداد روز تظاهرات سکوت

” ضارب پسرم را قصاص نخواهم کرد بلکه تنها پنج روز از او می خواهم که از پسر بیمار و رنجورم مراقبت کند تا ببیند خانواده ما در این یک ساله چه رنج هایی کشیده اند. می خواهم وجدان ضارب بیدار شود. “

اینها گفته های پدر یکی از مجروحان روز ۲۵ خرداد است . یک سال از برگزاری تظاهرات مسالمت آمیز و سکوت ۲۵ خرداد می گذرد؛ اما همچنان نام های جدیدی از مجروحان و شهدای آن روز فاش می شود. نام هایی که در این یک سال خانواده هایشان درد کشیده اند و سکوت کرده اند.

این مجروح که او را در این گزارش بهروز می نامیم؛ ۲۲سال دارد و در رشته گرافیک فارغ اتحصیل شده است . او به همراه دوستانش، روز دوشنبه ۲۵ خرداد ماه به میدان آزادی می آیند . در تظاهرات سکوت شرکت می کنند . آنها حتی زمانی که در خیابان محدعلی جناح تیراندازی می شود؛ در حمل مجروحان و کمک رسانی به آنها تلاش می کنند.

بعد از ظهر و بعد از تمام شدن تظاهرات او به سمت منزل خود در خیابان …. حرکت می کند. با تاریک شدن هوا، صدای الله اکبر ها هم بلند شده است . ناگهان بالاتر از میدان کاج ، ضارب با جلیقه ای خاکستری دو گلوله شلیک می کند. یکی به شانه بهروز بر خورد می کند و دیگری به سر پسر جوان دانشجویی که او را در جا می کشد. این دانشجوی جوان اهل مشهد بود و برای درس خواندن به تهران آمده بود و. بعد از شهادت، خانواده اش شکایت می کنند اما به آنها جواب می دهند که پسرشان از روی بام گلدان پرت می کرده است و آنها را تهدید می کنند که اگر سکوت نکنند در خطر خواهند بود.

پدر بهروز تا کنون سه مرتبه شکایت کرده است. شکایتش را به قوه قضاییه و نیروی انتظامی برده اما هیچ پاسخی نگرفته است. بارها در دادسرا به او گفته شده اگر می خواهید شکایتی داشته باشید باید از کروبی و موسوی شکایت کنید:” من در پرونده پسرم از شخص ضارب شکایت کردم. در کل ستاد ناجا در ونک، اولین شکایتم را ثبت کردم. از همان جا به ارگان های مختلف پاسم دادند تا اینکه شکایتم الان، در پلیس امنیت است. “

به گفته پدر قرارگاه ثارالله تایید می کند که آن روز در آن محله یکی از فرماندهانشان دو گلوله شلیک کرده زده که یکی از آنها موجب مرگ دانشجوی جوان می شود و دیگری به بهروز اصابت می کند و او را قطع نخاع می کند.

بهروز خودش قیافه ضارب را به یاد دارد:” ضارب مرد جوانی بود که لباسی ساده و بدون مارکی که بتوان تشخیص داد از کدام ارگان است؛ بر تنش بود. یک جلیقه ی خاکستری رنگ نیز که بیشتر لباس شخصی ها و بسیجی ها هم می پوشند؛ پوشیده بود.”

گلوله ای که به شانه بهروز فرو رفته است ریه های او را سوراخ می کند و از کتف راست به ریه های سمت چپ بدن می رود و حالا بعد از یک سال هنوز تیر در بدن این سر جوان است و پزشکان ایرانی از عمل جراخی و درآوردن این تیر نا توان هستند . این گلوله پسر جوان را قطع نخاع کرده است و تا ماهها بهروز روی تخت بستری بود و قدرت هیچ حرکتی نداشت اما حالا با فیزیو تراپی و چند عمل جراحی توان حرکتی اش تا حدی بازگشته و روی ولیچر می تواند بنشیند.

با این حال یک سال سختی و عذاب برای این خانواده چیزی نیست که از یادشان برود. پدر می گوید:” من قصاص نمی خواهم . فقط می خواهم وجدان ضارب بیدار شود . شاید هم وجدان نداشته باشد اما بعد از یک هفته نگهداری از بچه ام ، مطمئن باشید وجدانش بیدار خواهد شد.”

آهی می کشد و حرف هایش را ادامه می دهد:” تا زمانی که در خانه های مجروحان نباشید نمی توانید در ک کنید که این خانواده ها چه کشیده اند؟”

این روزها روزهای بدی برای بهروز نسیت. روحیه ی خود را به دست آورده و از فکر کردن مدام و از نا امیدی ها دست برداشته است. روی ولیچرش نشسته و کمی آن طرف تر، تخت بیمارستانی اش بیشتر فضای خانه را گرفته است اما پدر با روحیه دادن های مداوم به پسرش سعی می کند روحیه پسر و خانواده را بالا نگه دارد. فیزیوتراپی و آب درمانی از ضرورت های زندگی این روزهای او شده است اما خانواده توان تامین این دو را برای پسر ندارند. چرا که تنها مراکز خاصی که دستگاههای پیشرفته ای برای فیزیوتراپی دارند؛ امکان تامین نیازهای این مجروح را دارد در حالی که به خاطر هزینه های بالا خانواده توان بردن اش به این مراکز را ندارند.”

وقتی از بهروز می پرسم تلخ ترین خاطرات یک سال گذشته ات چه بود؟ اشک در چشمانش حلقه می زند :” روزی که در آی سی یو بستری بودم و همان جا متوجه شدم که پاهایم هیچ حسی ندارد .”

آیا پشیمانی از حضورت در راهپیمایی؟ بهروز که این سوال را می شنود خیلی فوری و بدون مکث جوابش را می دهد:” البته که پشیمان نیستم. مگر بچه دو ساله بودم . حضورم در خیابان های تهران در روزهای بعد از انتخابات کاملا آگاهانه بوده است.”

در ادامه می گوید:” قبل از تیر خوردن من در طول روز تنها سه ساعت در خانه بودم و مدام کار و با دوستان بودم . الان چند ماهی است که بیرون نرفته ام . با این حال از کارم اصلا پشیمان نیستم.”

مجروحی دیگر از روز تظاهرات سکوت

بوی عفونت شدید ساختمان سه طبقه را فرا گرفته ، علی ۲۶ ساله از درد به خود می پیچد اما با صدایی آرام گریه می کند :” روزهای اول فریاد می زدم . طاقت و تحمل این درد را نداشتم . این بوی عفونت به اندازه کافی خانواده را اذیت می کند و من تمام سعی ام را می کنم که با صدای فریاد بیشتر از اینها ،خانواده ام را اذیت نکنم.”

علی ۲۶ ساله که ساعت های پایانی روز ۲۵ خرداد در خیابان محمدعلی جناح تیر می خورد ، بارها امیدش را از دست داده است. بارها این سوال را پرسیده که ایا می تواند دوباره فوتبال بازی کند؟ آیا اصلا پایی برای او خواهد ماند؟

او بعد از تیر خوردن در روز ۲۵ خرداد به بیمارستان…. منتقل می شود . او در بیمارستان های مختلف تهران، چندین بار مورد عمل جراحی قرار می گیرد. هرچند این روزهای علی و خانواده اش کمی آرام شده است اما روزهای سخت هنوز از یادشان نرفته است.

مادر با صبوری از روزهای سخت پر از بوی عفونت می گوید:” پانسمان زخم های علی دردناک ترین کاری بود که در طول زندگی ام انجام داده بودم . بوی عفونت از یک سو و دیدن دردی که سرم می کشد از سوی دیگر توان را از من گرفته بود. بارها پیش خودم آرزوی مرگ کردم اما باز هم به این فکر کردم که شاید حکمتی در کار بوده است. “

علی تا ساعت هفت بعدازظهر روز ۲۵ خرداد در خانه بوده . خودش می گوید:” تا ساعت هفت صبر کردم اما دلم طاقت نیاورد و به همراه برادرم به میدان آزادی رفتیم. چند نفر جلوی چشممان روبروی پایگاه بسیج مجروح و حتی کشته شدند . من هرگز تصور نمی کردم که این اتفا ق برای من هم بیفتد. به کمک دیگر مجروح ها رفته بودم که از بالای ساختمان به طرف من شلیک شد و من دیگر چیزی نفهمیدم .”

علی هم از کاری که کرده پشیمان نیست:” راستش را بخواهید پشیمان نیستم که چرا این بلا سر من آمده است چرا که این حادثه ای است که سر خیلی ها آمده است اما زمان هایی که پزشکان از بهبودی من قطع امید کردند بارها پیش خودم آرزوی مرگ کردم . نه از این بابت که احتمال دارد پای راست مرا قطع کنند بلکه به این خاطر که می بینم که پدر،مادر و برادرانم این قدر عذاب می کشند و با دیدن ناراحتی آنها چنان غمی در دلم می نشیند که نمی توانم بیان کنم.”

او نشانی یکی دیگر از مجروحانی را می دهد که شرایطش بدتر از همه است . او در روز ۲۵ خرداد ماه سه گلوله خورده است. قطع نخاع کامل شده است و توان حرکتی در هیچ یک از اندامش وجود ندارد و تنها دهانش کار می کند آن هم برای خوردن یک غذای آبکی و مایعات و به قول علی تنها چیزی که برایش مانده قدرت اندیشیدن و فکر کردن است .

این ها تنها روایت نمونه هایی از زندگی کسانی است که جان شان در وقایع بعد از انتخابات به خطر افتاده است. هرچند آماری از تعداد مجروحان وجود ندارد اما هر یک از این خانواده ها از مشاهداتشان در دادگاهها و بیمارستان ها گفتند که ظاهرا حاکی از وجود بسیار زیاد مجروحانی است که از ترس نیروهای امنیتی، خانواده هایشان ترجیح داده اند سکوت کنند. اما به راستی در این یک ساله چه بر آنها و خانواده هایشان آمده است و چه کسی پاسخگوی این همه ظلم بر آنهاست؟

ادامه مطلب ...

پدر ميثم عبادي اولین جان باخته جنبش سبز: قاتل پسرم بسیجی بود

0 نظرات
مصاحبه با پدر ميثم عبادي اولین جان باخته جنبش سبز:
قاتل پسرم بسیجی بود
. ادامه راه سبز(ارس): میثم عبادی، اولین شهید جنبش سبز است که روز 23 خرداد بر اثر اصابت گلوله جان باخت. پدر این نوجوان به "روز" می گوید قاتل فرزندش از نیروهای بسیجی بود که ابتدا بازداشت و مشخص شد گلوله از اسلحه او شلیک شده است اما بعد آزاد شد و گفتند او قاتل نبوده است.

میثم عبادی به گفته پدرش، برای کمک به دختری که از سوی نیروهای بسیجی مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود وارد شد اما با شلیک گلوله ای بر شکمش به شهادت رسید.

اصغر عبادی، پدر این نوجوان که تنها 16 سال و سه ماه داشت به "روز" می گوید خواهان معرفی قاتل فرزندش است اما هیچ جا پاسخی به او نمی دهند.

آقای عبادی همچنین، سخنان منتشر شده به نقل از او در خبرگزاری فارس را تکذیب می کند. خبرگزاری نظامی، وابسته به نهادهای امنیتی، نظامی به نقل از آقای عبادی نوشته بود موسوی و کروبی باید تقاص خون فرزندش را بدهند. اما آقای عبادی می گوید از این خبرگزاری شکایت می کند.

"روز" پیش از این و به نقل از مادر احمد نعیم آبادی، او را اولین شهید جنبش خوانده بود. احمد نعیم آبادی در اصل اولین شهید روز 25 خرداد و راهپیمایی میلیونی و مسالمت آمیز مردم بود و میثم عبادی، اولین شهید بعد از انتخابات که دقیقا یک روز بعد از انتخابات مخدوش 22 خرداد به شهادت رسید.

گفتگوی "روز" با اصغر عبادی، پدر میثم عبادی را در ذیل بخوانید.

آقای عبادی، شما چگونه از شهادت میثم مطلع شدید؟

روز 23 خرداد و ساعت حدود 9 شب بود که از موبایل خود میثم به ما زنگ زدند و گفتند میثم گلوله خورده و در بیمارستان جواهری است. به ما گفتند حالش خوب است اما وقتی به بیمارستان رفتیم میثم تمام کرده بود.

روز 23 خرداد چه اتفاقی افتاد؟ میثم چگونه گلوله خورد؟

میثم از سر کار که خارج شده بود، رفته بود تظاهرات؛ آن روز هنوز درگیری ها شدید نبود و ماموران حکم تیر هم نداشتند. خواهر میثم حدود ساعت 6 با او تماس گرفت، قرار بود بروند و برای مادرشان، هدیه ای بخرند. میثم گفته بود تا یک ساعت دیگر می آید اما هرگز نیامد. آنطور که دوستان میثم که از نزدیک شاهد تیر خوردن او بودند، گفته اند بسیجی ها، دختری را با باتوم می زنند واو به زمین می افتد و بعد پای این دختر را می گیرند و روی زمین می کشند، میثم اعتراض می کند و می رود سراغ بسیجی و می گوید: زورت به یک دختر می رسد؟ چرا او را روی زمین می کشی و... اما آن فرد می گوید: برو وگرنه تو را هم می زنم. میثم هم می گوید: این دختر را رها کن بیا بزن ببینم چه جوری می زنی... اما تا میثم این را می گوید آن بسیجی اسلحه اش را در می آورد و یک گلوله به شکم میثم می زند.

بعد چه اتفاقی می افتد؟ آیا شما خبر دارید؟

میثم که روی زمین می افتد مردم جمع می شوند. جلوی یک ماشین رهگذر را می گیرند و آن ماشین، میثم را به بیمارستان می رساند. به ما که زنگ زدند گفتند حالش خوب است ولی وقتی ما رفتیم با جنازه اش روبرو شدیم. پرستاران هم هیچ کمکی نتوانسته بودند بکنند. جنازه اش همین طور روی تخت افتاده بود و هر کسی می دید گریه می کرد، حال پرستاران و دکترها هم خیلی بد بود. کسی باور نمی کرد چنین اتفاقی افتاده باشد. ما هم شوکه بودیم. میثم سنش خیلی کم بود.او فقط 16 سال و سه ماه داشت که از دست ما گرفتند و نه دادمان به جایی رسید نه فریادمان، نه حرفمان را کسی گوش کرد.

شما پیکر میثم را دیدید؟ گلوله کجا خورده بود؟

بله رفتم دیدم. گلوله دقیقا به بغل ناف میثم خورده و خارج هم نشده بود. یعنی در شکم میثم مانده بود.

پیکر میثم را چگونه تحویل گرفتید؟

من شب تا صبح در بیمارستان نشستم؛ صبح با آمبولانس پیکر میثم را بردند پزشکی قانونی و ما را هم بردند کلانتری و هماهنگ کردند و گفتند بروید خانه ما به شما زنگ می زنیم که بیایید جنازه را تحویل بگیرید. 23 خرداد شهید شد اما 25 خرداد، او را به ما دادند. جنازه اش را باز دیدم؛ شکمش را کاملا پاره کرده و گلوله را در آورده بودند؛ از بالا تا پایین شکمش دوخته شده بود. گرفتیم و دفنش کردیم. بعد خواستیم مراسم ختم بگیریم. آمدند و گفتند باید بدون سر و صدا مراسم بگیرید. مرا بردند پاسگاه و گفتند اگر می خواهید برای مراسم مشکلی پیش نیاید، سر و صدا نکنید. ما هم در سکوت کامل مراسم گرفتیم ماموران هم در مراسم بودند. من هم به همه گفتم پاره تنم را دادم، نگذاریم یک جوان دیگر را هم بگیرند از ما و...

شما شکایت کردید؟

بله رفتم شکایت کردم. بعد گفتند یک نفر را به عنوان قاتل گرفته اند. قاضی آقای شاملو بود و گفت که قاتل را گرفته ایم و از نیروهای بسیج است. پوکه گلوله در محلی که میثم را زده بودند پیدا شد و گفتند که گلوله از همان اسلحه ای شلیک شده که دست این فردی که بازداشت کرده بودند، بود و به ما گفتند بروید انحصار وراثت کنید! من رفتم و این قضیه سه ماه طول کشید اما کردم. بعد از سه ماه مرا خواستند. قاضی پرسید با قاتل می خواهی چیکار کنی؟ گفتم قصاصش می کنم همانطور که بچه بی گناه مرا کشته است. گفت بنویس و من هم همین را نوشتم و دادم. بعد که برای پیگیری رفتم گفتند قاتل، او نبود و اشتباه گرفته بودیم و آزادش کرده ایم. این در حالی است که همان فرد اعتراض کرده و نامه ای نوشته بود که من آن روز تهران نبودم و من نزده ام اما بعد از تحقیق اعتراض او رد شده بود و گفته بودند گلوله از اسلحه او شلیک شده است. من کپی همه اینها را دارم.اما اینکه چرا آزادش کردند قاضی می داند و خدای او.

بعد شما پی گیری کردید؟ در نهایت چه پاسخی به شما دادند؟

گفتند چون قاتل مشخص نیست، پرونده را به اداره آگاهی برگردانده ایم. به قاضی گفتم الان من چیکار باید بکنم. گفت برو بنشین و دعا کن یک روزی پیدا شود. همه جا پی گیری کردم؛ همه جا سر زدم؛ حتی بیت رهبری رفتم و شکایت نوشتم اما هیچ جوابی ندادند. شروع کردند به اذیت کردن ما؛ حتی به در خانه می امدند و اذیت می کردند. می گفتند پسر شما آشوب گر بود. گفتم بچه من فقط 16 سال و سه ماه از زندگی اش گذشته بود. بچه بود چه می دانست آشوب گری یعنی چه؟ چرا اسم آشوب گر روی او می گذارید؟ قاتل او را معرفی کنید. پسرم رفت و اعتراض کرد که برادرم را کشتید و چرا این پیرمرد را اذیت می کنید. بعد از آن دیگر به اداره آگاهی هم راهمان ندادند. قبل از آن هر موقع می رفتم، تا اسم میثم را می گفتم راهمان می دادند اما بعد دیگر راهمان هم ندادند. ده بار می روم التماس می کنم تا راهم دهند. گاهی مامور آنجا دلش می سوزد و می گذارد داخل بروم اما هیچ جوابی نمی دهند.

آقای عبادی، خبرگزاری فارس، در مصاحبه ای که گویا با شما انجام داده به نقل از شما نوشته است میرحسین موسوی و مهدی کروبی باید تقاص خون پسرتان را بدهند. آیا شما آقای موسوی و آقای کروبی را قاتل میثم می دانید؟

نه به هیچ عنوان. این خبرگزاری کاملا دروغ نوشته است. از خودشان در آورده اند. من از آنها شکایت می کنم. اصلا گفته های خود من را ننوشتند و رفتند حرف های خودشان را از زبان من نوشتند. اگر می خواهند مصاحبه کنند آن چیزی را که ما می گوییم بنویسند و اگر نمی خواهند حرف های ما را منتشر کنند و حرف های خودشان را می نویسند چرا ما را اذیت می کنند؟ به خدا اگر بدانم کدام دادگاه شکایت مرا قبول می کند، میروم و شکایت می کنم اما هیچ جا به حرف ما گوش نمی دهند. یک سال است می گویم قاتل بچه ام را معرفی کنید اما هیچ جواب نمی دهند، بعد می آیند و دروغ می نویسند.

در این مدت کسی از مسئولان به دیدن شما آمده؟

نه؛ هیچ کسی نیامد. حتی آقای موسوی و آقای کروبی هم نیامدند. کسی نیامد حتی حال ما را بپرسد. فقط از بنیاد شهید آمدند. گفتند میخواهیم میثم را شهید اعلام کنیم. گفتم میثم شهید است چه اعلام بکنید چه نکنید. فتوکپی شناسنامه و عکس گرفتند و رفتند. دوباره آمدند گفتند برای میثم کارت بنیاد شهید می دهیم. گفتم نمی خواهم. گفتند هر ماه می خواهیم ماهی 300 هزار تومان حقوق بدهیم. گفتم نمی خواهم. به ما ندهید درست است دست ما تنگ است و نداریم اما بچه من شهید شد و رفت و من اجازه نمی دهم چنین پول هایی به خانه ام بیاید.

گفتید میثم 16 سال و سه ماه داشت. درس نمی خواند؟ در جایی خواندم که در فرش فروشی کار می کرد.

نه فرش فروشی نبود. خیاطی بود. میثم تا 5-6 ماه قبل از شهادتش محصل بود. اما مجبور شد درس را رها کند تا کمک خرج خانه باشد. من راننده کامیون بودم. روی کامیون مردم کار می کردم. گردنم آرتروز شدید گرفت. استخوان های گردنم فاصله پیدا کردند. دکتر گفت ادامه بدهی فلج می شوی. یک ساعت رانندگی می کردم گردنم بی حس می شد. ناچار شدم رها کنم. رفتم در آژانس کار گرفتم اما خرجمان نمی گذشت. میثم به خاطر من درس را ول کرد. رفت در یک خیاطی کار می کرد. هفته ای بین 30 تا 35 هزار تومان می گرفت و خرج خانه را در می آورد. خیلی کمک من بود.

آقای عبادی یک سال از شهادت میثم می گذرد. این یک سال به شما و خانواده تان چگونه گذشته است؟

زندگی ما، یک دنیا درد است. هر روز برای ما یکسال بوده است. نمی توانیم دیگر تهران بمانیم. خانه و همه جا، خاطرات میثم است. اما پولی هم نداریم بتوانیم برویم جای دیگر و... یک دنیا خاطره و یک دنیا درد. مادر میثم که اینقدر گریه کرده چشمانش کم سو شده است. کار هر روزه اش، فقط گریه است. من غیر از میثم دو پسر و سه دختر دارم. همه به هم ریخته اند. برادر میثم، اینقدر به هم ریخته است که یک سال است هر روز از صبح می رود بهشت زهرا، سر مزار میثم و می نشیند. نه کار میکند. نه ریش اش را می زند، نه غذای درستی می خورد، نه با کسی حرف میزند. با اینکه دست تنگ ام اما حاضرم همه زندگی و دار و ندارم را بفروشم و بدهم تا قاتل بچه ام را معرفی کنند و بیاورند دادگاه، محاکمه اش کنند. من قاتل بچه ام را می خواهم و اگر مملکت، مملکت باشد قاتل را معرفی می کنند نه اینکه بگویند بچه من آشوبگر بوده است. من میدانم که خون بچه بی گناه من دامن شان را می گیرد و بالاخره تقاص پس خواهند داد. حالا در این دنیا نشد در آن دنیا اما تقاص پس می دهند. ما هم خدایی داریم و حقمان را می گیریم و می دانیم که ظلم زمین نمی ماند. خیلی به ما ظلم کردند؛, حتی لباس ها و وسایل بچه ام را هم ندادند. هیچی ندادند اما ما سپرده ایم به خدا و خدا با آنها معامله خواهد کرد.

ادامه مطلب ...

جديدترين ديدگاه خوانندگان